نام من داريوش است . من در يك خانواده يهودي در ايران متولد شدم . وقتي هجده ساله شدم در يكي از دانشگاههاي ايالات متحده شروع به تحصيل نمودم . در آنجا با دانشجويان مسيحي آشنا شدم .
در جلسات هفتگي آنان شركت كردم ، من از بحث با آنان لذت ميبردم .
آنها به من گفتند كه خداوند مرا دوست دارد و ميخواهد كه از من به طور شخصي مراقبت نمايد . ولي من مخالفت ميكردم ، چرا بايد خدا ، كه آنقدر بزرگ است ، در مورد من فكر كند . او بايد به فكر فقرا و كساني كه بدبختتر از من بودند ، باشد .
ولي يك روز ، يك دانشجوي يهودي كه به عيسي ايمان آورده بود از من پرسيد : چه ميانديشي ؟ آيا به عيسي به عنوان مسيح موعود ايمان داري ؟
پذيرفتم كه در اين مورد با فكري باز براي مدتي به تحقيق بپردازم و بالاخره ايمان آوردم كه او بايد همان مسيح باشد .
پس از آن شروع به مطالعه و بحث در مورد كتب مقدسه با دوستان دانشگاهيم كردم ، و زماني كه كتابمقدس را به طور عميقتري بررسي كردم ، ديدم كه بسياري از نبوتها در تورات (عهد عتيق) توسط عيسي به انجام رسيده است . تمام نبوتهايي كه بيان ميكردند مسيح كه بوده و چه خواهد كرد .
براي مثال هشت صد سال پيش از تولد عيسي ، ميكاه بيان مينمايد كه او در بيتلحم به دنيا خواهد آمد . هفت صد سال پيش از عيسي اشعيا اعلام ميدارد كه مسيح براي فديه گناهان بشر خواهد مرد و هزار سال پيش از عيسي ، داود پادشاه نبوت كرد كه مسيح مصلوب خواهد شد ، ولي بعدها از مردگان قيام خواهد نمود . بالاخره نتوانستم با وجود اين همه تاييديه از طرف موسي و انبيا ، او را انكار نمايم . در عهد جديد عيسي بيان ميكند كه : كتب را تفتيش كنيد زيرا شما گمان ميبريد كه در آنها حيات جاوداني داريد و آنهاست كه به من شهادت ميدهد . (یوحنا ۳۸:۵)
ديگر نميتوانستم انكار كنم كه اين كلمات عيسي در مورد خودش حقيقت ندارد .
پس به او ايمان آوردم . پس از مدتي تصميم گرفتم با والدينم در مورد اعتقاداتم صحبت كنم . آنها يهوديان سختگيري نبودند و من هميشه آنها را روشنفكر ميدانستم . پس برايشان نامهاي نوشته و در آن توضيح دادم كه چيزهاي بسياري در مورد مسيح آموختهام و ميخواهم با آنها در ميان بگذارم .
پس از ۲ سال آنها براي ملاقات من آمدند ، و من برايشان باب پنجاه و سوم كتاب اشعياي نبي را خواندم . در اين بخش اشعيا با كلمات زير مسيح را تشريح ميكند :
" او مظلوم شد اما تواضع نموده ، دهان خود را نگشود . مثل برهاي كه براي ذبح ميبرند و مانند گوسفندي كه نزد پشم بندهاش بيزبان است همچنان
دهان خود را نگشود . " (اشعيا ۵۳: ۷)
براي والدينم توضيح دادم كه مسيح داوطلبانه زندگي خود را براي گناهان بشر ، به عنوان كفاره داد ، مانند يك گوسفند قرباني همانگونه كه عيسي بعدها در مورد خودش چنين سخن ميگويد : " من جان خود را در راه گوسفندان مينهم . " (يوحنا ۱۰ : ۱۵)
اما متاسفانه والدينم نميتوانستند معناي سخنان مرا و آنچه كه در كتب مقدسه آشكار شده است درك نمايند .
چندي بعد ، پدرم به اسرائيل رفته و اوراق بشارتي را كه من به او داده بودم به رابيها نشان داده بود كه آنان با عصبانيت و هشدار پاسخ داده بودند .
آنها به نادرستي اين تهمت را به من زدند كه مسيحيان مرا شستشوي مغزي داده و كاري كردهاند تا من به سخنان آنان ايمان بياورم .
وقتي مادرم اين را شنيد به تلخي گريست و از من خواست كه با او به ايران بازگردم .
او در تعجب بود كه من چگونه توانستهام چنين بياحترامي نسبت به خانوادهام نشان دهم ، و چگونه توانستهام شهرت و موقعيت اجتماعي آنان را با پذيرش اين ايمان جديد زير سوال ببرم .
من اصرار داشتم كه خطايي از من سر نزده ، فقط ايمانم نسبت به خدا افزايش يافته است . توضيح دادم كه عيسي يهودي بود و در ابتدا براي قوم يهود آمد .
ولي مادرم بيشتر ناراحت شد و مرا تهديد كرد كه به خاطر من ، خودش را خواهد كشت .
براي خوشنودي والدينم ، موافقت كردم كه با آنان به ايران بازگردم ، اما ميدانستم كه مشكلات بسياري در انتظارم بودند .
سرانجام به نيويورك آمده و حتي سه ماه را در يك مدرسه يهودي بنام ياشيوا
گذراندم یشوا .
بسياري از رابيها (اساتيد) و دانشآموزان خود را متعهد به انجام مراسم دعاي روزانه نموده بودند .
علي رغم زيبايي اين مراسم دعا ، ميتوانستم بگويم كه آنان با قلب و روح خود خدا را نميپرستيدند . همه چيز تكرار و يادآوري بود . هر روز در سه مراسم ، تعدادي دعاي مخصوص ، تكرار ميشد . ميخواستم مزامير را به كندي بخوانم . زيرا ميخواستم آنها را مطالعه نموده و عميقا درك نمايم . اما به من گفته شد ، اين امكانپذير نيست، زيرا وقت نداريم .
پس از مدتي درك كردم كه بدون ايمان به مسيح عيسي ، تمام اين دعاها به قوانين خشك و رفتار روزمره مذهبي تبديل ميشد . نبود روح خدا احساس ميشد .
همه چيز مطابق نظم و انضباط بود ، نه با محبت ، چيزي كه موسي امر كرده بود .
من در اين مورد با رابيهاي (اساتيد) مدرسه صحبت كردم ، ولي سودي نداشت . بالاخره يك روز بدون خداحافظي آنجا را ترك كردم . زيرا حتي ترك كردن آنجا بدون اجازه ، ممنوع بود . من به شهري برگشتم كه قبلا در آنجا زندگي ميكردم و براي اولين بار در مورد مسيح عيسي شنيده بودم . با ايماني رشد يافته و مستحكمتر به سوي عيسي بازگشتم .
پس از چند سال خانوادهام دريافتند كه من همان پسر يهودي هستم كه آنان بزرگ كردهآند . ولي مهمتر از همه اين بود كه آنان با ايمان من به مسيح موافقت كردند .
پس امروز تفكر من در مورد سنتهاي يهودي چيست ؟ خب ، من و همسرم توسط يك رابي مسيحي ازدواج كرديم . پسر بزرگ ما طبق ايمان يهودي ، در روز هشتم ختنه گرديد. ما مراسم يهودي را مثل روش هشانا فصح و يوم كيپور به جا ميآوريم . ولي چيزي كه ما را از ساير يهوديان جدا ميسازد اين است كه ما سنتها و مراسم را به جا ميآوريم نه به عنوان يك الزام خشك يا اينكه كوشش كنيم تا با كارهاي خودمان خدا را خشنود سازيم .
در واقع ، ما اين كارها را به عنوان كارهايي كه از محبت و سرسپردگي ما به خدا نشات ميگيرد . محبتي كه منشا آن ، اين حقيقت است كه مسيح عيسي به خاطر پرداخت فديه گناهان ما مرد و از مردگان قيام فرمود انجام دهيم.
من خدا را به عنوان پدر آسماني و دوستم شناختم ، نه به عنوان يك حاكم كه منتظر است ما گناهي انجام دهيم تا ما را تنبيه نمايد .
خواننده عزيز ، اميدوارم كه شما زماني را با فراغ بال و فكري باز و قلبي باز به مطالعه بپردازيد . اگر اين كار را كرديد ، خواهيد دانست كه عيسي واقعا مسيح است كه در نوشتههاي موسي و انبيا وعده داده شده است .
خداوند شما را در اين جستجو بركت خواهد داد . زيرا در كتاب ارمياي نبي اين گونه وعده داده شده است كه : " و مرا خواهيد طلبيد و چون مرا به تمامي دل جستجو نماييد ، مرا خواهيد يافت " (ارمیا ۱۳:۲۹). |